رضا قليخان هدايت

1057

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چنان لطافت و خوبى و حسن و جان‌بخشى * كسى كه زو بشكيبد زهى شقا و ضلال بپر بپر هله اى مرغ سوى معدن خويش * كه از قفس برهيدى و باز شد پروبال ز آب شور سفر كن بسوى آب حيات * رجوع كن بسوى صدر جان ز صفّ نعال برو برو تو كه ما دير مىرسيم اى جان * ازين جهان جدايى بدان جهان وصال چو كودكان هله تا چند ما به عالم خاك * كنيم دامن خود پر ز خاك و سنگ و سفال ز خاك دست بداريم و بر سما پرّيم * ز كودكى بگريزيم سوى بزم رجال ببين كه قالب خاكى چه در جوالت كرد * جوال را بشكاف و برآر سر ز جوال به دست راست بگير از هوا تو اين نامه * نه كودكى كه ندانى يمين خود ز شمال و له قدّس اللّه اسراره مستى و عاشقى و جوانى و جنس اين * آمد بهار خرّم و گشتند هم‌نشين تبلى السرائر است و قيامت ميان باغ * دلها همىنمايند آن دلبران چين يعنى تو نيز دل بنما گر دليت هست * تا كى نهان بود دل تو در ميان طين